تبليغاتX
حرفهایم

جاده پیچید من نپیچیدم

دیشب رفته بودم تو شهرکمون با ماشین بابا یه دوری بزنم مثل احمقها رفتار کردم هنوزم صحنه جلو چشمم ، رفتارم شد مثل اون یارو بودا که جاده پیچید اون نپیچید دقیقا وصف روزگار و حال من بود تا صبح بیدار بودم همش صحنه جلو چشمم خیلی وحشتناک بود بقول مامانم خدارو شکر که کسی چیزیش نشد خداییش بابام ته مردونگی بود ماشین که بیمه نداشت هم خرج ماشین خودمون افتاد رو دستش(جلو ماشین کلا با دم و دستگاش اومده پایین) هم ماشین اون بنده خدا که بنده مچاله اش نمودم ولی خداییش یک کلمه بهم حرفی نزد فقط گفت تجربه شد فقط ازش درست استفاده کن فهمیدم آسون ترین کار اینه که آدم یه ماشین و از ریخت و قیافه بندازه. شبش که یکم اوضاعمون آروم شد و خواستم یکم باهاش حرف بزنم و درد و دل کنم و بگم چقدر حالم بد تا یه 5 الی 6 تایی مسیج دادیم ولی بعدش خوابش برد ... می دونم اون مقصر نیست ولی من اونموقع دلم می خواست با اون حرف بزنم یه چندتایی همینجوری بهش مسیج دادم با علم به اینکه خوابه ولی تهش هیچی... دیدم یک ساعت گذشت خوابم نبرد و همش اون صحنه لعنتی جلو چشمم بود یه میس زدم به سعید بیدار بود خودش می گه جغد ولی من خوشحال بودم بیداره چون یکم که با هاش حرف زدم خستم شد خوابم برد ... گذشت ولی یاد گرفتم که:

1-پشت ماشینی که بیمه نداره نشینم

2-حواسم فقط به جلوم باشه

3-دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن(خداییش به این جمله ایمان آوردم)

خوشتون اومد ته پیام های رانندگی بود، رویانییان جونم یه ایول دارما

پی نوشت:

برام دعا کنید یه نمرم مونده که هنوز ندادن دعا کنید بالا بشه

!! نوشته شده توسط نازنین | 19:0 | چهارشنبه دوم مرداد 1387 •

یه درد و دل

سلام

قرار بود بعد اون اردوی باحال بشینم برا فوق بخونم ولی بعد یکم دست و پا شکستن درس خوندن واقعا هیچ کاری نکردم ... نهم مردادم بلیط داریم می ریم اصفهان تا یکماهم تقریبا نیستیم عملا دوماه تابستونم رفت بدون حتی یک کلمه نمی دونم چه کار کنم خیلی دلم می خواد همین امسال قبول شم حتی یه سال هم بعد فارغ التحصیلیم صبر نکنمولی این برنامه بد من اصلا نمی ذاره هیچی پیش بره از یه طرف شبا تا دیر وقت یا کتاب می خونم یا با برو بچ پیامک بازی می کنیم ... صبحا هم که قربون خودم برم زودش ساعت ۱۱که از خواب پا می شم  تا می یام بخودم بجنبم بیستا فیلم و سریال و سینمایی الکی هم می شینم می بینم ... می دونم همش تقصیر خودم و لی....

کاش می تونستم برا خودم یه کاری بکنم ... من بخودم ایمان دارم می دونم که توانایی قبولی تو دانشگاه سراسری از نوع روزانه اش اونم فقط دانشگاه تهران و دارم ولی تا حرکتی نباشه برکتی هم نیست ...

فقط خدا کمکم کنه برام دعا کنید من باید امسال حتما قبول بشم

بعدا نوشت: نیلوفر جون به این نکته ظریف اشاره کرده بودند که مگه بنده بیست سالم نیست پس چه جوری می خوام فوق شرکت کنند اولا باید بگم موقع تولد این وبلاگ من بیست سال تمام بودم و الان که تا چند روز دیگه می شه یکماه بیست یکسالم تموم می شه می رم تو بیست و دو و البته ذکر این نکته که من اگه خدا بخواهد هفت ترمه دانشگاه و تموم می کنم ضروریه ... فکر کنم یک توضیح کامل باشه
!! نوشته شده توسط نازنین | 16:16 | چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 •

انکار

از تمام رمز و رازهای عشق

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده میان تهی

چیز دیگری سرم نمی شود

 

من سرم نمی شود

                       ولی...

راستی

         دلم

            که می شود!                شادروان قیصر امین پور

اخرین امتحانم و سی ام خرداد دادم،پنجشنبه بود  قرار بود چند روز بعدش با بچه ها یه سفر بریم ... برای بودن با بچه ها اونم برای چند روز دل تو دلم نبود تمام مدت امتحانا به این اردو فکر می کردم ... فوق العاده بود من که بهم خیلی خوش گذشت .. دوست داشتم یه جا ازش بنویسم تا هروقت خواستم و دلم تنگ شد بیام و بخونم ولی اینجا ... نمی دونم بنویسم یا نه آخه چند تا از اون نخاله های دانشگاه اینجارو پیدا کردن و بعضی وقتا سر بو گندوشونو می کنن لا در خونه و مثل تمامی جاسوسا سرک می کشند ... خدایا هیچ جای این مملکت یه چهار دیواری اختیاری از خودت نداری ... حتی تو دنیای مجازیش...

به حر حال سفر فوق العاده ای بود بعد این همه مدت که با هم بودیم فهمیدم چقدر همکلاسیام و دوست دارم و الان چقدر دلتنگشونم ... کاش دوباره فرصتش پیش بیاد... کاش...

راستی نگفتم اونجا که رفته بودیم چه گیر بازاری بود اگه با پسرامون راه می رفتیم بیستا از این لباس شخصی ها می اومدند که هی مفسد های فی الارض چرا جامعه رو به لجن کشوندید ... اولین بار که با هم یه جا قرار گذاشتیم تصور کنید بیستا دختر از این دست می یان بیست تا پسرم از روبروشون مثل این فیلمهای هندی با این تفاوت که معلوم نبود دختر و پسر فیلم کیه چون تعدادشون ماشالله کم نبودبه هم رسیدیم شروع کردیم به سلام و حال و احوال که یهو یکی از این پاچه گیرای لباس شخصی اومد طرفمون که هوووووووووووووووی(البته ببخشیدا بلانسبت شما) چرا از این کارا می کنید سلام و حال و احوال دختر و پسر خلاف شرع و جامعه با دیدن ۴۰ تا دختر و پسر فکر می کنه ان قلاب شده یکی از پسرامون اومد بگه ای بابا این چه حرفیه ما ها همه همکلاسیم که یهو یارو یقشو چسبید که تو ضد و ل ا ی ت  ف ق ی ه حرف زدی حالا ما همه اینجوری ... به هر حال با حال بود دیگه تو اون شهر به اون درندشتی هر جا می رفتیم مارو می شناختن البته پلیساش ما مثل کبریتای بی خطر بودیم از اون اراذل و اوباش های خوب مامانی که همه فقط می گن پیف پیف بودن

!! نوشته شده توسط نازنین | 0:13 | چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 •

اولین هدیه روز مادر برای من

نمی دونید چقدر خوشحالم امروز اولین هدیه روز مادرم و گرفتم آره پسر گلم واسم هدیه خرید ...خب چرا اینجوری نیگاه می کنید خب پسرمه پس بره برا باباش کادو بخره خب روزه مادرهاها دارین به این فکر می کنید پول از کجا آورده خب این نکته خوبیه چون خودمم نمی دونم حتما از باباش گرفته خب چرا اینقد منو گیج می کنیدآها از این متعجبید که چه جوری یادش بوده خب من از کجا می دونم

... خب بابا شوخی کردم ... پسر گلم جدا ازت ممنونم واقعا نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم واقعا خوشحالم کردی ... یکی از بهترین هدیه هایی بود که تا حالا بهم داده بودند ... و از اینکه اولین هدیه روز مادر و از تو گرفتم خیلی خوشحالم تو حس محبت مادرانه ای که نسبت بهت داشتم و در من بیشتر تقویت کردی ... بازم ممنونتم پسرک گلم

 


مادر روزت مبارک

!! نوشته شده توسط نازنین | 14:42 | یکشنبه دوم تیر 1387 •

سپیده

نفس نفس میزد نشسته بود بالا سرش و بصورت مظلومش زل زده بود و به چشمای دریاییش که تا آخرین لحظه مظلومانه ازش کمک خواسته بود تمام مدتی که سپیده را زده بود اون یک لحظه هم نه کمک خواسته بود نه جیغ زده بود فقط یکبار برگشت بهش گفت افشین اینه اون همه دوستاشتنی که ازش می گفتی و اون بلند سرش داد زده بود و بیشتر از قبل کتکش زده بود و حالا تمام صورتش و خون گرفته بود ... ناراحت بود و عصبی نفهمیده بود چکار کرده داشت آتیش می گرفت دیگه سپیده رو نداشت عذاب می کشید بعد سپیده هیچ انگیزه ای برای زندگی نداشت و حالا دیگه سپیده هم نبود ،باخودش بلند تکرار کرد :" دیگه سپیده هم نیست" !!!!!!!!و تمام صورتش و اشک گرفت دیگه نه می تونست فکر کنه و نه نفس بکشه دیگه نفسش بالا نمی یومد ، تمام بدنش یخ کرده بود احساس می کرد منجمد شده و به دیوار روبه رویی زل زده بود نمی دونست می خواد چکار کنه برگشت به پشت سرش نگاه کرد دستای سپیده رو دید و حلقه ای که خودش براش خریده بود توی انگشت کوچیکش بود یاد اون روز افتاد.

-: سپیده من ، عزیزم تولدت مبارک انشالله خدا تو رو برای من هزار سال نگه داره ... خیلی دوست دارم عزیزترینم تو بهترین هدیه خدا برای منی (و همون موقع یه جعبه کوچولو را از جیبش بیرون آورد و با یک شاخه گل مریم تقدیمش کرده بود ) و سپیده هم گفته بود افشین منم خیلی دوست دارم .حلقه را دستش کرده بود ولی اندازه انگشت حلقه اش نشده بود و بخاطر اینکه افشین ناراحت نشه اونو گذاشته بود تو انگشت کوچیکش.

خودش بهم گفته بود دوستم داره پس چرا ؟پس چرا ؟ خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااا ... دیگه همه چی تموم شده بود چرا اینجوری شد چرا؟همه چیزه از اون روز کذایی شروع شده بود.

-:سپیده ابن پسر خاله ات بود ؟ همونی که زیاد ازش می گی؟

:- آره، پسره خوبیه ،اونم داره پزشکی می خونه سال بالایی ماست دیگه داره می ره .... افشین راستی یکبار خاله ام برای من گفتش ولی من گفتم نه ... "چون تورو دوست دارم"

ولی انگار افشین جمله آخری را نشنیده بود و این جمله های سپیده بارها تو ذهنش تکرار شده بود و ترس از اینکه سپیده را از دست بده با هاش بود تا اون روز که تو کافی شاپ دانشگاه سپیده و با پسر خاله اش دیده بود و تمام بدنش یخ کرده بود انگار تمام چیزهایی که بهش فکر کرده بود به حقیقت پیوسته بود داشت سپیده را از دست می داد.... آخه اون پسره چی داشت که سپیده اونو به من ترجیح داده بود... خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

فردای اون روز با سپیده تو کافی شاپ همیشگی قرار گذاشته بود و سپیده با خوشحالی قبول کرده بود واون روز از همیشه زیباتر شده بود و رویایی و دست نیافتنی ... وقتی افشین نگاهش می کرد برگشته بود بهش گفته بود چیه انگار بار آخری که داری من و می بینی  و رنگ از چهره افشین رفته بود و با ترسی همراه با هیجان گفته بود نه ...نه ... اصلاً و سپیده به خنده گفته بود خب منم شوخی کردم و اون عصبی از لحظه هایی که می گذشت با یه حالت تند گفت یادت می دهم دیگه شوخی نکنی ... سپیده با تعجب بهش نگاه کرده بود و بهش گفته بود با منی؟؟؟ افشین!!!!! و اونم گفته بود نه داشتم باخودم حرف می زدم و بهش گفته بود حالت خوبه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-: سپیده می یای بریم یه جای دیگه ؟حالم خوب نیست

-:بریم عزیزم هرجا تو بگی

سوار ماشین شده بودن  و اون داشت می رفت سپیده گفت :افشین کجا می ری ؟_: می خواهم برم دم خونه یکی از دوستام باهاش کار دارم و رفته بودند اونجا افشین از ماشین پیاده شده بود رفته بود دم در و به شکلی که سپیده نفهمه کلیدی و که دوستش بهش داده بود انداخت داخل قفل و در و باز کرد و رفت داخل خونه و همونجا منتظر نشست یک ساعت که گذشت سپیده زنگ زد به گوشی موبایلش ولی جواب نداد و دوباره و دوباره سپیده که نگران شده بود از ماشین پیاده شد و بطرف در نیمه باز رفت و سرش و کرد  داخل حیاط و یه نگاه به اطراف انداخت و با صدای بلند داد زد : افشین !افشین و بعد صدایی نشنید آروم آروم آمد داخل حیاط و بازصداش زد : افشین! افشین! وباز هم بی جواب ماند رفت طرف خونه دید در خونه هم بازه داد زد کسی خونه نیست ؟ و هیچ جوابی نیومد،رفت داخل و داد زد افشین ... من می ترس...م... که افشین سر رسید و با یه گلدون زد توی سرش و با عجله شروع کرد به بستن دستها و پاهاش و دهنش و بعدش کشون کشون بردش تو نشیمن و گذاشتش کنج دیوار بعد یه پارچ آب ریخت رو صورتش تا بهوش اومد

 نگاهه سپیده وقتی بهوش اومد از جلو چشماش دور نمی شه با افسوس خاصی همراه بو و عشق. و اون نفهمیده بود سپیده با سر بهش گفت چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و اون با یه سیلی جوابش و داده بود و قطره اشکی بی صدایی از گلوی سپیده از چشمش چکیده بود ...ولی اون همه اینارو اون لحظه ندیده بود وقتی یادش می یومد بیستر عصبی می شد....و شروع کرده بود به زدن سپیده در این حین دهن بند سپیده باز شده بود و تنها چیزی که گفته بود این بود ... این تمام عشقی بود که ازش می گفتی ...و اون بیشتر زده بودش و سکوت سپیده در تمام این مدت هیچ کمکی به معصومیتش نکرد و از زدن دست نکشیده بود تا خسته شد و دیگه نفس نفس می زد و بالای سرش نشست و به چهره مظلومش و چشمای دریایی اش زل زده بود ...

تمام اینا مثل نور از جلوی چشماش تو این ربع ساعت بیش از هزار بار گذشته بود ... برای یکبار دیگه برگشت به سمتش و دید که داره نگاش می کنه ... و انگشتاش و تکون می ده .. افشین شکه شد و مثل دیوانه ها خندید و گفت تو زنده ای ؟؟؟؟؟؟؟؟ و سپیده فقط یا اشاره ای بهش گفت نزدیکتر بیا !

افشین جلو رفت و گوششو به لباش نزدیک کرد و سپیده گفت:افشین همیشه دوست داشتم....و رفت.

!! نوشته شده توسط نازنین | 15:36 | جمعه سی و یکم خرداد 1387 •

یه پیام بازرگانی

 این چند مدت بدجوری درگیر امتحانام بودم امروز هم آخرین امتحانمه بعدشم راحت می شم تنها چیزی که منو کشوند که بیام و اینجا بنویسم دکتر بود دکتر علی شریعتی .... بزرگ مردی که تمام دیشب هیچ کس از او نگفت هرچند دکتر نبود  و نخواست که از او بگویند او خود به اندازه کافی گفته است و تمام تاریخ را مزین به رد پایی از خود نموده است.

 

اما مطلب بعدی تحصن بچه های دانشگاه زنجان یه گند دیگه از مسئولین دانشگاه ... تو این یه سال این چندمین دانشگاس؟ رازی کروانشاه ، سهند تبریز و حالا دانشگاه زنجان ... خدا بخیر کنه بعدیش کجاست ؟؟؟؟؟؟؟

چرا این مثلا حمایت کنندگان اسلام و دین از به خطر افتادنش دارن ساده ترین مسائل عرف و به کثافت می کشند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اگه می خواین بیشتر بدونید اینجا یه نگاه بندازید.

!! نوشته شده توسط نازنین | 8:21 | پنجشنبه سی ام خرداد 1387 •

عشق

تمام بخش زایمان و بهم ریخته بود انقد درد داشت که نمی تونست روی برانکارد ثابت بمونه احساس می کردی این روح که داره از بدنش خارج می شه نه بچه، اشک آدم و در می آورد حتی چند باری نزدیک بود از رو تخت بیفته پایین مردی که همراش بود معلوم بود بغض کرده اونم ترسیده بود و هی به زنش لبخند می زد و می گفت هیچی نیست زود تموم می شه دووم بیار نرگسم دووم بیار و زن انگار بی اعتنا به حرفهای مرد خدا را  می طلبید و جیغ میزد تا بار آخری که از پشت دری رد شد که روش نوشته بود ورود افراد متفرقه ممنوع _ ورود آقایان ممنوع _ و پرستاری که مرد و به انتظار پشت اون در دعوت کرد؛ مرد ناخواسته ایستاد ولی با چشمهاش تا جایی که می تونست زنش و همراهی کرد ... ثانیه ها می گذشت و رفت و آمد بیش از حد پرستارها که نظر مرد و به خودش جلب کرده بود ترس بدی و در او بوجود آورده بود بعد از چند بار رد شدن یکی از پرستارها که به نظر سرپرستار بخش می آمد مرد جلوش و گرفت و گفت حال زنم خوبه ؟ چیزی شده و پرستار با بی حوصلگی اونو به صبر دعوت کرد چند دقیقه انتظار، فکر کرد در این 15 دقیقه گذشته تمام آیات قران و دعاهایی که از بچه گی بلد بود رو زیر لب چند صد بار زمزمه کرده سعی کرد صبور باشه و جمله همیشگی نرگسشو بیاد آورد لاحوله ولا قوه اله به لله علی العظیم آروم شد ولی نگران شد حالا احساس می کرد تعداد بیشتری دکتر داره به سمت اون در می ره و بخش آشفته است ویکی از پرستارا به سر پرستار گفت تموم شده قسمت خون می گه دیگه ار این نوع خون نداریم ... رفت جلو رو کرد به سرپرستار : چی شده؟ زنم...؟ و اینبار اشک ریخت سر پرستار گفت شدت خونریزی همسر شما بقدرییه که احتمال نجات بچه و خودش خیلی کمه و الان در قسمت خون هم خونه مورد نظر همسرتونم تمام شده است ... و مرد نا امید خمیده عقب عقب رفت و به یکی از ستونها تکیه زد و یک کلمه از دهانش خارج شد ... یا زهرا ... و اشک ریخت، احساس کرد در غربت و در تنهایی می سوزه ... پیش خودش فکر کرد چند نفر و می شناسه ؟ تو این شهر غریب بود نه خانواده خودش و نه خانواده نرگس هردو در شهرستان بودند کسی و اینجا نداشت یا درست نمی شناخت الان کجا بره دنبال خون ... در همین حین که با تمام افکارش در اندوه غوطه می خورد با صدای سر پرستار بخش که از بلند گو می آمد به خودش امد که می گفت : قابل توجه تمامی پرسنل بیمارستان کودکی در بخش زایمان نیازمند یاری شماست از تمامی همکارانی که دارای خون oمنفی هستند خواهشمندم به بخش اهدا خون بیمارستان مراجعه کنند ... و با تکرار چندین باره این پیام که مشخص بود جوش و خروشی در تمام بیمارستان براه انداخته بود اشک شوقی بر چهره مرد نشانده بود ،باورش نمی شد .. حتی بعضی بیماران یا همراهانشان خواستار اهدا خون بدند ... خدا عشق را با درد مادری در روح بیمارستان تجلی داده بود

 ...

سرپرستار اومد تو اتاق یه نگاهی به نرگس انداخت و بعد رو به پدر بچه گفت اسمشو چی می ذارید ؟

مرد با لبخندی از غرور یه نگاه به زنش انداخت و گفت : محسن.

 

!! نوشته شده توسط نازنین | 2:4 | یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 •

از خودم خستم

نمی دونم چم شده خیلی خستم هر روز که می یام خونه از خودم و رفتارام راضی نیستم احساس یه جور سردر گمی دارم از همه کارای خودم ایراد می گیرم نمی دونم اصلا دارم چه غلطی می کنم هنوز نمی دونم می خواهم چکار کنم ... با چی ؟ با هر چی چه می دونم با چی ... کلا کلافم خستم بریدم ... هیچ کسم مقصر نیست جز خودم .... چرا من هیچ وقت نسبت به خودم حسه خوبی ندارم... چرا همیشه از خودم ایراد می گیرم .... بیچاره این منه وجودیم .... بعضی وقتا دیگه حوصلم از خودم سر می ره به بقیه گیر می دم ... خواهرم همیشه می گه بیچاره بچه ات .... ولی من که بچه نمی خوام چون می دونم از دست من دیوونه می شه... خدایا من با خودم چکار کنم ... ای خدا چرا من اینجوریم ...دلم برا اون می سوزه نمی دونم عاشق کدوم اخلاقم شده بس که من تکم و ماهم ... بخدا خودم از دست خودم خسته می شه چه برسه به بقیه... هرکس من و بشناسه می دونم یه مدت بیشتر با من دووم نمی یاره مگه اینکه خودم نباشم که اونم مدت زیادی طول نمی کشه ...

!! نوشته شده توسط نازنین | 23:23 | شنبه چهارم خرداد 1387

از دست خودم خستم

نمی دونم چرا اینکارو انجام دادم ولی حالا پشیمونم از حالا برای اولین باری که چشمم به چشمش بیفته نگرانم آخ که چقدر من احمقم ... دارم فکر می کنم چقدر جلفم چقدر بی فکرم چقدر دیوانم آخ چرا باید حالا باش حرف می زدم ... هرچی باید به وقتش اتفاق بیفته  ... ولی من مثل همیشه عقل کل بازی در آوردم خودم  وبا دست خودم انداختم تو چاه ... چاه که نیست قبر .... یکی نیست بگه آخه احمق جون تو که قبلن با این یک کلمه هم بزور حرف می زدی یهو چی شد ... والله بخدا به عقل خودمم شک می کنم ... الانم با دایی اش رفت تا خوزستان ... دیگه جوابش و نمی دهم اینجوری بهتره از هرجا جلو ضرر و بگیری فایدست... می دونم از من ناراحت می شه ولی کی جواب خودم و می ده ... تازشم اگه واقعا اونقد که می گه من و می خواهد درکم می کنه ... ولی دعا کنید حداقل این بار اشتباه نکنم ...

پی نوشت : خودخواهانه نمی خوام هیچ نظری و بشنوم (متاسفم)

!! نوشته شده توسط نازنین | 17:41 | جمعه سوم خرداد 1387

حس خودخواهانه

نمی دونم چرا خیلی وقته نمی تونم بیام و بنویسم ولی اینبار گفتم باید بنویسی و از این حال و روز درش بیاری دوسش دارم چون مال خودمه و امروز تو یکی از این پستاش یه احساسه دیگمو ثبت می کنم ... حس عشق ... حسی که بارها و بارها ازش نوشتم چه تلخ و چه شیرین و اینبار از عشق یکنفر دیگه می گم که منو درگیر کرد ... همه آدمها دوست دارند دوستشون داشته باشن ولی من بیشتر از همه آدمها تا جایی که بارها گفته بودم مهم اینه که طرفت تو رو دوست داشته باشه همین بسه چون اون اگه واقعا بخوادت برا خواستنت هر کاری می کنه هر چند خیلی وقتا شنیدم که : که یه دو سر مهربونی دردسر بی... ولی خب منطق من از عشق هم این بود تا این اتفاق افتاد و عشقی به سراغم اومد که شاید هیچ وقت ... نه مطمئنا هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم حتی برای یک لحظه نمی دونم چرا شاید همیشه فکر می کردم من و اون برا هم هنوز بچه ایم یا شاید اون همیشه خودش و اینجور نشون می داد یا اصلا نشون نمی داد به هر حال من هیچ وقت فرصت دیدنش و نداشتم ولی اون بعد سالها یه جور دیگه حرف می زد اوایل فکر می کردم یا خل شده یا من و مسخره می کنه آخه اصلن بهش نمی یاد که اصلا احساس داشته باشه چه برسه به عشق و لی الان بعد ۱۰ ماه از اون زمان و بعد از این همه سال ... دوستش دارم چون دوستم داره همچنان همون منطق همیشگی...

!! نوشته شده توسط نازنین | 14:55 | یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 •